
فال حافظ
(1 ) شاه تهماسب اول ، روزی با انگشتری بسیار گرانبها بازی می کرد . ناگهان انگشتری از دست وی افتاد و هر چه جست و جو کردند ، نیافتند . سرانجام پادشاه به دیوان عارف شیراز ، فالی زد . این بیت مناسب حال آمد :
دلی که غیب نمای است و جام جم دارد ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
شاه بی اندازه شاد شد و از شگفتی دست های خود را روی زانوی خود زد . از قضا انگشتری که در چین قبا پنهان بود ، بیرون افتاد .
( 2 ) مگس خان افغان بر سر قبر خواجه حافظ رفت و خواست مقبره او را ویران کند ، جمعی او را ممانعت کردند و قرار بر تفأل از دیوان خواجه نهادند ، چون تفأل زدند این شعر نمودار شد :
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عِرض خود می بری و زحمت ما می داری
(3 ) نظام دستغیب شیرازی در سال 1039 در شیراز وفات یافت ، نعش او را به حافظیه بردند ، متولی مانع شد ، قرار بر این گذاردند که از دیوان حافظ تفأل کنند ، غزلی با مطلع زیر آمد :
رواق منظر چشم من آشیانه ی تست کرم نما و فرود آ که خانه ، خانه ی تست
(4 ) شاه عباس دوم صفوی چون برای تسخیر آذربایجان به تبریز رفت ، با دیوان خواجه حافظ فالی گرفت ، این بیت مناسب حال آمد :
عراق و فارس گرفتی به شعر خود حافظ بیا که نوبت بغداد و فتح تبریز است
(5 ) مرحوم شیخ محمد علی مدرس خیابانی صاحب کتاب نفیس « ریحانه الادب » نقل فرموده اند که : روزی در اندیشه ی این بودم که آیا حافظ مردی با ایمان و عابد و متشرع بوده است یا خیر ؟ فکر کردم که از خود او فال بگیرم ، شاید خود پاسخ مرا بدهد و وقتی دیوان را باز کردم این غزل آمد :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم اگر بد ، تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت
( 6 ) در تاریخ آورده اند : زمانی که ملک حسین اردنی ، به ایران آمده بود ، برای دیدار حافظیه به شیراز سفر نمود و یکسر به مزار خواجه حافظ رفت ، در آنجا برای او شرح دادند که از دیوان خواجه تفأل می شود و ابیات همیشه مناسب حال می آید ، ملک حسین اصرار کرد که برای او نیز از دیوان خواجه حافظ تفأل شود ، چون دیوان را گشودند ، این مصرع مناسب حال او آمد :
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
(7 ) جناب آقای بهاء الدین خرمشاهی نقل می فرمودند که : یکی از دوستان نقل می کرد که در یکی از شهرستان ها ، با یکی از فضلا به نام آقای اویسی که در حال حاضر نیز رئیس حوزه علمیه همان شهر است ، بحث و گفت و گویی در باب حافظ و سعدی داشتیم ، جناب اویسی می گفت : من به اندازه شما ها به شعر و هنر حافظ اعتقاد ندارم ، سعدی را غزلسرای بهتری می دانم و چنین و چنان ، راوی نقل می کرد که بحث بالا گرفت و سرانجام به جناب اویسی گفتیم ؛ آیا حاضرید در این باب به دیوان حافظ تفأل بزنید و ببینید در این باب چه می گوید ؟ آقای اویسی از این تهدید و تحدی هراسی به دل راه نداده و گفت : بله حاضرم . سپس طبق آداب فال زدند . این ابیات آمد :
من از جان بنده ی سلطان اویسم اگر چه یادش از چاکر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد !
